تبليغاتX
سحرگهان
زجور کوکب طالع سحرگهان چشمم چنان گریست که ناهید دید و مه دانست
آرام آرام راه را رفتم
پر تردید، با امید، با توکل
خسته شدم اما رفتم
ایستادم اما از پا نیفتادم
او خالی بود، خالی از مفهوم، خالی از بودن
و چون هر بار مفهومی را باز می یافت
فریاد بر می آورد "می دانم"
و آینه وار تکرار می کرد
و من تنها نگاه می کردم و لبخند می زدم
و کارش این بود که گوش کند و فریاد بزند و ببیند که باز نمی داند
و من تنها به خودم می گفتم که
خدایا زندگی کردن را به من بیاموز، چگونه مردن را خواهم دانست !

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 18:23  توسط معین 

سیاه دل شده ام ....
در عجبم چطور انسانی می توان بگوید دوستم دارد
اما آرزوی مرگم را داشته باشد ...
اما با جراحت دستم شاد شود ...
اما ...
اما ...
اما ...
آسمان می گرید به این حال
اما من مانده در امید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 19:20  توسط معین 

عزیزم
آنگاه که
به تمسخر می گرفتی
توهین می کردی
و...
تا هویت یابی
به قدر اندیشه خود
من تنها سکوت می کردم
به اندازه وسعت باورم ، ایمانم
تا هویت یابم



+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 13:26  توسط معین 

خدایا
دلم گرفته است از این انسانها، حماقتهاشان، بی اندیشه گیشان
گمان می برند دیگری نمی فهمد
گمان می برند بازیگری می دانند

خدایا
دلم گرفته است از این دنیا

دلم وسعت دریا را می خواهد
وسعت وجود را
و یک سجاده
و کمی خاک برای سجود
و قطره ای آب برای وضو

دلم گرفته است ، خدایا ...
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 19:37  توسط معین